+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 14:36 توسط نیلوفر
|

![]()





+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 17:49 توسط نیلوفر
|

بايد از فقدان گل خونجوش بود ... در فراق ياس مشكي پوش بود ... ياس بوي مهرباني مي دهد ... عطر دوران جواني مي دهد ... ياسها يادآور پروانه اند ... ياسها پيغمبران خانه اند ... ياس را يك شب گل ايوان ماست ... ياس تنها يك سحر مهمان ماست ... ياس را آئينه ها رو كرده اند ... ياس را پيغمبران بو كرده اند ... ياس بوي حوض كوثر مي دهد ... عطر اخلاق پيمبر مي دهد ... حضرت زهرا دلش از ياس بود ... دانه هاي اشكش از الماس بود ... داغ عطر ياس زهرا زير ماه ... مي چكانيد عطر حيدر را به چاه ... عشق محزون علي ياس است و بس ... چشم او يك چشمه الماس است و بس ... اشك مي ريزد علي مانند رود ... بر تن زهرا گل ياس كبود

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 17:37 توسط نیلوفر
|

ز مردم دل ببُر ذكر خدا كن![]()
خدا را وقت تنهايي صدا كن ،![]()
در آن حالت كه اشكت ميچكد گرم ،![]()
غنيمنت دان و مارا هم دعا كن![]()
![]()
التماس دعا
![]()

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:2 توسط نیلوفر
|

زندگی یعنی مسیری رو به آب زندگی یعنی نه بیداری نه خواب زندگی یعنی سرای امتحان زندگی یعنی در ان عاشق بمان زندگی یعنی کمی و کاستی زندگی یعنی دروغ و راستی زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا زندگی یعنی ستم ، جور و جفا زندگی یعنی سفر ، راهی دراز زندگی یعنی جهانی رمز دار زندگی یعنی مهی در پشت ابر زندگی یعنی بلا و درد و صبر زندگی یعنی دو روزی میهمان زندگی یعنی فریب میزبان ...

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 14:59 توسط نیلوفر
|

دیشب من بودم وشب بود و یاد تو،
دیشب فاصله میان من وپنجره و شب را تنها یاد تو پرکرده بود...
دیشب سجاده سپید نیازم رادر حرمش گسترده بودم
وتمام فرشتگان را به بزم عاشقانه ام دعوت کرده بودم...
اي كه زندگي ام را با نگاهت روشن كردي
و سر فصل زيباي زندگي را با كلمه عشق آغاز كردي
اي كه همچو ساحل آرامي هستي در درياي طوفاني دلم
و ناخدايي براي كشتي رها شده در طوفاني از امواج
حال چون هميشه سفره آسمانت را براي اين دل تنگ بگشا
كه مرا به تو نياز است...







+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 14:54 توسط نیلوفر
|

ومرا در دوردست خودم تنها گذاردند
خدا براي بندهاش كافي نيست؟
گفتم:
چقدر احساس تنهايي ميكنم
گفتي: فاني قريب
من كه نزديكم
گريستم و گفتم :
"الهي و ربي من لي غيرك"
گفتي: "اليس الله بكاف عبده"
خدا براي بندهاش كافي نيست؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 21:41 توسط نیلوفر
|

خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندانمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است....



+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:40 توسط نیلوفر
|


+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:38 توسط نیلوفر
|

جویبار لحظه ها جاری است چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب وندر آب بیند سنگ دوستان و دشمنان را می شناسم من زندگی را دوست می دارم مرگ را دشمن اما وای! با که باید گفت این؟ من دوستی دارم که از او به دشمن باید التجاء بردن جویبار لحظه ها جاری است ( مهدی اخوان ثالث 

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:17 توسط نیلوفر
|

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:14 توسط نیلوفر
|


گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را
یا نه، ویرانه کنی ساخته دنیا را
گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز
که به تشویش سپردی شب عاشق ها را
حیف از امروز که بی عشق به شب آمد
ای عشق کاش خورشید تو آغاز کند فردا را

در زمانی که وفا
قصه برف به تابستان است
و صداقت گلی نایاب
به چه کس باید گفت
با تو انسانم و خوشبخت ترین

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:5 توسط نیلوفر
|

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... آفتابي شه...!!! کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده دوستان واقعی جواهراتی هستند گرانبها که بدست آوردنشان سخت و نگه داشتنشان سخت تراست. جیر جیرک به خرس گفت دوستت دارم. خرس گفت الان وقت خواب زمستونیمه بعد صحبت میکنیم خرس رفت خوابید ولی نمیدونست که عمر جیرجیرک فقط۳روزه.


+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 21:11 توسط نیلوفر
|

هنگامی که سرشار از شادی هستی ، به عمق قلبت نظر کن...... با نگاه به درون قلبت درخواهی یافت که عامل شادی بخش تو،همان عامل حزن انگیز نیزهست... هنگاهی که سرشار از اندوه هستی ، باز هم نگاهی به درون قلبت بینداز ، خواهی دید که در حقیقت برای چیزی گریه میکنی که مایه سرخوشی ات بوده.. خلق را گر چه وفا نیست ولیکن گل من نه گمان دار که رفتی وفراموش شدی تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از توست تو هم آمیخته با خون سیاوش شدی دارم از تو می نویسم ای همه بود و نبودم ای تو آسمون احساس ای تو گرمی وجودم دارم از تو می نویسم ای یه لب، هزار تا خنده ای تو معنی رسیدن واسه ی دل دیوونم من تو رو نفس کشیدم توی آسمون عشقم من برات گریه ها کردم زیر این هلال مهتاب چه دعاها که نکردم واسه دیدن تو تو خواب دارم از تو می نویسم روی برگه های قلبم روزی صد دفعه نوشتم عاشقم، بی تو یه مرگم


![]()
![]()

+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 21:3 توسط نیلوفر
|

که به اندازه تنهایی من جا دارد و بر آن نور خدا می تابد باغ ابری دارم پره از شبنم عشق پره از رازو نیاز دل رویایی من به کجا مینگرد؟
کلبه ای دارم من ..

+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:57 توسط نیلوفر
|


خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.
خدا گفت پس مخوای با من گفتگو کنی؟
گفتم: اگر وقت داشته باشید.
خدا لبخند زد.
:وقت من ابدی است .
:چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
-چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
خدا پاسخ داد...![]()
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.![]()
این که سلامتشان را صرف بدست آوردن پول می کنند
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.![]()
این که با نگرانی نسبت به آینده
زمان حال فراموششان می شود.![]()
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.![]()
این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد
وچنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.![]()
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.
بعد پرسیدم...
به عنوان خالق انسان می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد.![]()
![]()
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما می توان محبوب دیگران شد.![]()
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد![]()
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد
با بخشیدن بخشیدن یاد بگیرند.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا" دوست دارند
اما بلد نیستنداحساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند
و آن را متفاوت ببینند
یادبگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند
و یاد بگیرند که من اینجا هستم
همیشه...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:44 توسط نیلوفر
|

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم با اشک تمام کوچه را تر کردم ان شب که سکوت خانه دق مرگم کرد وابستگیم را به تو باور کردم صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو ای کبوتر به کجا، قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو یک نفر حسرت لبخند تو را می برد خنده کن، عشق نمک گیر شود بعد برو خواب دیدی که شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین... باش ای مهربون... باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو....


+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 15:45 توسط نیلوفر
|


![]()
![]()
![]()
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد![]()
![]()
![]()
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
************از آه دردناکی سازم خبر دلت را
************روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد
************آواز تیشه امشب از بیستون نیامد
************شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
************رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت
************با صد امیدواری ناشاد رفته باشد
************شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی
************گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد
************آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله
************در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد![]()
![]()
![]()
پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا![]()
![]()
![]()
مجنون گذشته باشد .... فرهاد رفته باشد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 23:45 توسط نیلوفر
|

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی نا شادم شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را یاد هر غوم مکن تا نروی از یادم رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم قد بر افروز که از سرو کنی آزادم رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس تا بخاک در آصف نرسد فریادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که در بند تو ام آزادم 










+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 23:41 توسط نیلوفر
|

دوش در حلقه ی ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت
باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود
هم عفا الله زصبا کز تو پیامی میداد
ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان غمزه ی جادوی تو بود
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام را هم شکن طره هندوی تو بود
بگشا بند قبا تا بگشاید دل من
که گشادی که مرا بود ،زپهلوی تو بود
بوفای تو که بر تربت حافظ بگذر
کز جهان میشد و در آرزوی روی تو بود
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 23:23 توسط نیلوفر
|

ساقیا بده جامی زان شراب روحانی طره ی پریشانش دیدم و به دل گفتم بی وفا نگار من می کند به کار من دین و دل به یک دیدن باختیم خرسندیم خانه ی دل مارا از کرم عمارت کن ما سیه گلیمان را جز بلا نمی شاید شیخ بهایی
تا دمی بیاسایم زین حجاب ظلمانی
این همه پریشانی بر سر پریشانی
خنده های زیر لب عشوه های پنهانی
در قمار عشق ایدل کی بود پشیمانی
پیش از اینکه این خانه رو نهد به ویرانی
بر دل بهایی نه هر بلا که بتوانی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 23:8 توسط نیلوفر
|

من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسي مي خواهد
وارد خانه پر عشق و صفاي من گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانة ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
خانة دوست کجاست؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 23:5 توسط نیلوفر
|

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی کاهش جان تو من دارم و من می دانم که تو از دوری خورشید چه ها می بینی همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند امشب ای ماه تو هم از طالع من غمگینی کی براین کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد ....ای پرستو که پیان آور فروردینی.... شهریارا اگر آییین محبت باشد.... چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی !!! 




























+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 23:1 توسط نیلوفر
|

خبر آمد خبری در راه است............ سر خوش آن دل که از آن آگاه است شاید این جمعه بیاید..شاید.........
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 22:47 توسط نیلوفر
|


دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ اهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود فراموش کرد
نمی دانم این چنگی سرنوشت
چه می خواهد از جان فرسوده ام؟
کجا می کشانندم این نغمه ها؟
که یک دم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان بر گرفتم ..دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه ی زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست:
دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان بر آرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیایم به هوش
مگر وا رهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ی ماتم است
نمی خواهم این ناخوش آهنگ را

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 22:45 توسط نیلوفر
|

ای عزیز! عمر را به نادانی به آخر مرسان. بیاموز و بیاموزان علم اگر چه دور باشد بطلب..... کم گوی و گم خور و کم خفت باش در سختی ها صبر پیشه گیر. بر شکسته و گریخته و گذشته افسوس مخور به آنچه در دست داری شادمان باش و آنچه از دستت رفت ،غم و دریغ مخور در سخن صواب اندیش باش، کسی را به افراط مگوی و مستای،گرچه زیان افتد از برای اندک چیزی خود را بی قدر مکن اگر صلح بر مراد نرود آماده جنگ باش بر اندک خود قانع مباش. در مهمات ضعیف رای و سست همت مباش. حرمت را به از مال دان از آموختن علم و پیشه عار مدار. جمع مال را اقبال دان و خرج نا کردنش را ادبار...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 22:41 توسط نیلوفر
|

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی تابی خبر بمیرد ٬ در درد خود پرستی عاشق شو ٬ ارنه روزی کار جهان سر آید نا خوانده نقش مقصود از کاگاه هستی دوش آن صنم چه خوش گفت ٬ در مجلس مغانم با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی سلطان من خدا را زلفت شکست مارا تا کی کند سیاهی ٬ چندین دراز دستی در گوشه ی سلامت مستور جون توان بود تا نرگس تو با ما گوید ٬ رموز مستی آن روز دیده بودم ٬ این فتنه ها که برخاست کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 22:38 توسط نیلوفر
|

زندگی مرا آموخت در خود فرو بردن را همچون خاک آموخت صبور بودن را چون سنگ آموخت مهر ورزیدن را چون باران من آموختم که در سکوت لاجوردی دریا چشمانم غمها را زیر امواج و طغیان ها بپوشانم آموختم آنچه را می آموزم همچون باد از دست ندهم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 22:3 توسط نیلوفر
|

عشق يعني درد و دل يعني صفا 




عشق يعني يك سلام و يك جواب


عشق يعني يك نگاه و يك نياز


عشق يعني عالمي راز و نياز




+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 22:0 توسط نیلوفر
|

دل من می ترسید من گمان می کردم تا همین جا کافی است همه از عشق سخن می گفتند زمزمه می کردم پل که پشت سر من می ریزد... پس چرا باید رفت؟؟؟ روز و شب غصه من ابر بارانی فردا بودش چتر من باز نشد... لطف باران که نذاشت گریه ی تلخ مرا گوش کنند همه ی دلخوشی ام چند خطی شعر است من کمی دلگیرم همه ی ادم ها به دلم می خندند همه سنگی دارند که نشان می گیرند قلب یکدیگر را غیبت من شاید از سر دلتنگی است جند سالی است که من منتظرم پشت در جای دو کفشی مانده زمزمه می کردم پل که پشت سر من می ریزد... پس جرا باید رفت؟؟؟


+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 21:36 توسط نیلوفر
|

حالمان بد نيست غم كم ميخوريم ََََ كم كه نه هرروز كم كم ميخوريم آب ميخواهم سرابم ميدهند عشق ميورزم عذابم ميدهند خود نميدانم كجا رفتم به خواب از چه بيدارم نگردي آفتاب؟ خنجري بر قلب بيمارم زدند بيگناهي بودم و دارم زدند . . 



+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 21:23 توسط نیلوفر
|





+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 21:17 توسط نیلوفر
|

شاید آروم بگیرم بگیرم دستاتو تو دستهام
دلم میخواد بمیرم
دلم برای کسی تنگ است 
که چشمهای قشنگش را 
به عمق آبی دریا می دوخت 
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند 
دلم برای کسی تنگ است 
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد 
و پري دلم را با وجود خود خالي 
دلم برای کسی تنگ است 
کسی که بی من ماند 
کسی که با من نیست 

دلم برای کسی تنگ است
که بیاید 
و به هر رفتنی پایان دهد 
دلم برای کسی تنگ است 
که آمد 
رفت 
...... و پایان داد 
کسی .... 
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...










+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 21:14 توسط نیلوفر
|

بودن و نبودنش فرقی نداره ... تو قسم خورده بودی با من می مونی ... خاطرات عشق پاره تو دلم چه موندگاره ... قاب چشمای سیاهت عمریه که رو دیواره ...

یادته بهم گفتی که شب بی اعتباره ... 



دیگه اسمت واسه من یه یادگاره ...

تو شبای بی ستاره دل من هواتو کرده .
















+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 21:10 توسط نیلوفر
|

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم . سريع از کنار مرداب دور شدم . حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم وحالا مي فهمم گل نيلوفر مغرورنيست اون خودشو وقف مرداب کرده ....







+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 21:7 توسط نیلوفر
|

يه قاصدك كه با خودش عطر تن تو داره خورشيد چشماي تورو تو آينه بياره بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشون بگيرم واي از اين لحظه هايي كه توي انتظارت اين دل بي تو سر كرد تو لحظه هاي بيم و نااميدي از آسمون به داد من رسيدي به لحظه ي اومدن تو بستم به انتظار ديدنت نشستم واي از اين لحظه هايي كه توي انتظارت اين دل بي تو سر كرد
منتظرم يه قاصدك از تو خبر بياره
بياد و همراه خودش تو اين شباي گريه
بودن تو مثل نفس نبودنت مثل مرگ
يه نيمه جونم تو بيا كه از تو جون بگيرم
حالا كه تموم لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد
تو مثل يك معجزه حقيقي
كه در غروب آخرين دقايق
من آخرين اميد اين نگاهو
بيا كه در نهايت صداقت
حالا كه تموم لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 20:36 توسط نیلوفر
|

به خارزار جهان گل به دامنم با عشق در این سیاهی و سردی بسان آتشگاه همین نه جان به ره دوست میفشانم شاد به دست بسته ام ای مهربان نگاه نکن دوای درد بشر یک کلام باشد و بس
صفای روی تو تقدیم میکنم با عشق
همیشه گرمم همواره روشنم با عشق
به جان دوست که غمخوار دشمنم با عشق
که بیستون را از پا در افکنم با عشق
که من برای تو فریاد میزنم : با عشق

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 20:28 توسط نیلوفر
|

خدایا ...! من در این سکوت سنگین و مطلق شب به آستان تو آمده ام آنقدر نیازمندم که یارای گفتنم نیست آنقدر غرق دریای تمنایم که دلم را فراموش کرده ام آنقدر اسیر مشتی خاکم که راه آسمان را گم کرده ام امشب آمده ام اما نه مثل هرشب... کوله بارم پر از گناه و دستهایم خالی من از تو می خواهم ... بر حال پریشمانم رحم کنی و به من از لطف خویش نظر کنی چشمهایم من ملتمسانه امیدوار به چشمهای توست 














+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 20:14 توسط نیلوفر
|


+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 20:5 توسط نیلوفر
|

نام مرا با نام تو تشنه کرده اند و رفتنت را بر دلم داغ نهاده اند دریغ از دریایی که در چشمهایت نشسته است بی آنکه بخواهد آیینه ها را آبی ببیند یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب که تکرار آبی ترین زلال ها در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت تو را تداعی می کند برو به فکر من نباش برو به پای من نسوز برو به فکر من نباش من یه جوری سر میکنم زندگی رو با سختیاش........ا با که درددل کنم؟ با کسی که پرنده بود برام؟ با کسی که اشیانه بود دلم به چه خوش بود کاشکی پرنده پر نداشت از پریدن خبر نداشت درخت باغ آرزوش دغدغه تبر نداشت 

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 20:3 توسط نیلوفر
|

یا رب نظری ز پاکبازانم ده لطفی کن وره به دلنوازانم ده از مدرسه و خانقهم باز رهان مجنون کن وخاطرپریشانم ده از غم دوست در این میکده فریاد کشم ![]()
دادرس نیست که درهجررخش داد کشم
سالها میگذرد ، حادثه ها می آید
انتظار فرج از نیمه خرداد کشم
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:45 توسط نیلوفر
|

هر کسی دوتاست ...
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ... ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور ...
اما کسی را نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند ...
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود ...
و با نبودن چگونه توانستن بود ... ؟
و خدا بود و با او عدم بود 
و عدم گوش نداشت ...
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم ...
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند ...
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت ...
درونش از آنها سرشار بود ...
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ... ؟
و خدا بود و عدم ...
جز خدا هیچ نبود ...
در نبودن ، نتوانستن بود ...
با نبودن نتوان بودن ...
....
....
و خدا تنها بود ...
هر کسی گمشده ای دارد 
و خدا گمشده ای داشت ... 
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:31 توسط نیلوفر
|

کاش وقتی زندگی فرصت دهد کاش وقتی ارزویی می کنیم ازدل شفاف مان هم ردشود مرغ امین هم ازانجابگذرد حرف های قلبمان رابشنود
گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی ست
از زلال چشم هایش ترشویم
وقت پاییز از هجوم دست باد
کاش مثل پونه ها پرپر شویم
کاش دلتنگ شقایق ها شویم
به نگاه سرخ شان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها می شویم
با خدای یاس ها خلوت کنیم
کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم
فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلب های نقره ای را نشکنیم
کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم های خفته را رنگی زنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق
رد پای خویش را پیدا کنیم
کاش با الهام از وجدان خویش
یک گره ازکاره دل ها وا کنیم
کاش رسم دوستی را ساده تر
مهربان تر آسمانی تر کنیم
کاش در نقاشی دیدارمان
شوق ها را ارغوانی تر کنیم
کاش اشکی قلب مان را بشکند
با نگاه خسته ای ویران کنیم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:26 توسط نیلوفر
|

یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم! زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی " راستی عزیزم، بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد" آن وقت رو به خدا کرد و گریست ...... 
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:23 توسط نیلوفر
|

هر روز
شيطان
خط هاي ذهن مرا
اشغال مي كند ....
مدام با شماره هاي غلط ، زنگ میزند،
آن وقت من اشتباه مي كنم و او
با اشتباه هاي دلم
حال مي كند ....
ديروز يك فرشته به من گفت:
تو گوشي دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو زنگ ميزند
آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي؟!..
يادش به خير
آن روزها
مكالمه با خورشيد
دفترچه هاي ذهن كوچك من را
سرشار خاطره مي كرد
اما امروز پاره است
آن سيم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره مي كرد ....
با من تماس بگير ، خدايا
حتي هزار بار ....
وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را
روي پيام گير دلم بگذار ....


+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:20 توسط نیلوفر
|

خدايا با من قهري ...!!! بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد .....
بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است ...
- خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
- بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان ...
- خدايا! سه رکعت زياد است!
- بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و منو صدا بزن ...
- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم مي پرد!
- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله ...
- خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
- بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم .....
- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده است ...
- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد ...
- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست ...
- پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است ...
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود ...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد
و باز هم ... ! 











+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:15 توسط نیلوفر
|

يه قاصدك كه با خودش عطر تن تو داره خورشيد چشماي تورو تو آينه بياره بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشون بگيرم واي از اين لحظه هايي كه توي انتظارت اين دل بي تو سر كرد تو لحظه هاي بيم و نااميدي از آسمون به داد من رسيدي به لحظه ي اومدن تو بستم به انتظار ديدنت نشستم واي از اين لحظه هايي كه توي انتظارت اين دل بي تو سر كرد
منتظرم يه قاصدك از تو خبر بياره
بياد و همراه خودش تو اين شباي گريه
بودن تو مثل نفس نبودنت مثل مرگ
يه نيمه جونم تو بيا كه از تو جون بگيرم
حالا كه تموم لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد
تو مثل يك معجزه حقيقي
كه در غروب آخرين دقايق
من آخرين اميد اين نگاهو
بيا كه در نهايت صداقت
حالا كه تموم لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد

+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 21:25 توسط نیلوفر
|

توي سياهي شب بين غم و شكستم
لحظه ایكه رو هركس هر دوچشامو بستم
يه درد نبود تو قلبم اندازه ي دنيا بود
شكستن و هق هقم هميشه بي صدا بود
اون شبا كه آسمون تاريك و بي عبور بود
زماني كه كوچمون ساكت و سوتو كور بود
زماني كه كسي رو مثل خودم نديدم
كسي مثل من نبود! به تنهاييم رسيدم
حرفي نگفته داشتم من عاشق تو بودم
گفتن اون چه سخت بود ای همه وجودم









+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 21:25 توسط نیلوفر
|

گفتم شبي به مهدي بردي دلم زدستم گفتا چه کار بهتر از انتظاره جانان من راه وصل خود را بر روي نو نبستم گفتا هزار نوبت از جرم تو گذشتم
من منتظر به راهت شب تا سحر نشستم 

گفتم ببخش جرمم اي رحمت الهي 
شرمنده تو بودم شرمنده تو هستم

پرونده تو ديدم ، چشمان خود ببستم 
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 21:10 توسط نیلوفر
|

غربتم را چشمهاي تو چرا باور نکرد ؟ محنت قلب صبــورم را چرا باورنکرد ؟ من که با تو رازهاي عشق را از بر شدم ، بغض تلخ چشــمهايم را چـرا بـاورنکــرد ؟ مثنوي هايم به وزن واژه هايت شعر شد ، قلب تو تک بيتي از شـعر مـرا باورنکــرد ؟ در تب و تاب وجودم يک هـراس تازه بود ، هم نفس با ژالـه هـا بودم چـرا باورنکرد ؟ لحظه هاي بي قرار آشنايي ياد باد ... اي دريغـا راز چشمان مـرا باور نکـرد ...





+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 21:7 توسط نیلوفر
|

خدایا :
اگر ما بد شویم تو را بنده گان خوب فراوان است اما ... تو اگر با ما بد شوی ما را خدای دیگر کجاست ؟؟؟ ((دکتر علی شریعتی))
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 21:4 توسط نیلوفر
|

شب سیاه قصه را هوای تو ســـــحر کند بــاور ما نمی شود ، در سر مــا نمی رود از گـــــــذر سینه ما یــــار دگر گذر کند شکوه بسی شنیده ام ؛ از دل درد کشیده ام کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کنم چـــاره کار ما تویی ؛ یـاور و یـار ما تویی از تــو حـذر نمی کنم سایه مگر سفر کند مقصد و مقصودم تویی ؛ معبد و معبودم تویی توبه نمی کند اثـــر ؛ مرگ مگر اثـر کند مـــــــــرگ مـــــگر اثـــــر کند...

+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 21:2 توسط نیلوفر
|

چه کسی میگوید که عشق لذت است
چه کسی میگوید که عشق زیباست سوگند به نام عشق که عشق استخوانهایم را در هم شکست بر زمینم کوباند ومحتاجم کرد که تا کنون ندانستم که چه دردیست این درد عظیم سوگند به کائنات ٫ سوگند به آسمان وسوگند به پادشاهی ملک هستی که دردی سخت تر و طاقت فرسا تر از درد عشق در زمین نیست و نخواهد بود سوگند به لیلی ٫ به فرهاد ٫ به مجنون و به شیرین که این درد را خواهانم تا رمقی در تن دارم سوگند به آن چه در زمین و آسمان است و سوگند به آنچه که تو آفریدی و نامش را عشق نامیدند یک بار برای همیشه عاشق خواهم بود ٫ یک عشق برای همیشه سوگند به نام عشق که عشقم را به هیچ دری نخواهم باخت و با هیچ بهشتی... سوگند به نام نیلوفری اش به پاکی نیلوفرانه و به لطافت گل نیلوفر که سرزمینم همیشه نیلوفری خواهد ماند 


+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 18:53 توسط نیلوفر
|

سلام .سلام بر شماعزيزان خوب ومهربان
ميدونيدامروز چه روزيه؟امروز روزخيلي خوب وعزيزيه روزي كه خداوندخوب ومهربون زمين روخلق كرد.خلقت زمين اززيردريا واولين جايي كه اززيردريابيرون امدمكه بود دراين روزاعمالي سفارش شده كه انجام ان بسيارمفيدوسودمندبوده كه بامراجعه به كتاب مفاتيح الجنان ميتوانيدانرامشاهده نماييد وانشاءالله به حوائجتان برسيد يكي ازاين اعمال غسل روز دهوالارض است يعنى روز بيست و پنجم ذى القعده البته اين غسل بايد به رجاء ثواب انجام شود نه به نيت ورود. دوستان گلم التماس ۲آ






+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 22:14 توسط نیلوفر
|

بیا و از سخن عشق دفتری بگشای کبوتران نفس بسته را پری بگشای اسیر رشته ی یأسند مرغکان امید گره زبال شکیب کبوتری بگشای مهدي جان !ادينه اي ديگرامدوبازتونيامدي.گل زيباي نرگس!باغچه دل رااب وجاروكردم به اميد ديدن گل رويت اما اين جمعه نيزبگذشت وتو......

+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 21:16 توسط نیلوفر
|

ای مهربان خدای! دیدم به هیچ نقطه تهی نیست جای تو خوش می درخشد از همه سو جلوه های تو ای نازنین خدای! درقلب من تبی است گدازان ودردناک احساس می کنم که به کانون جان من سوزنده آتشی است که سرمی کشد به اوج احساس می کنم عطشی مست و بی قرار اندرفضای هستی من می دود چو موج این سوز عشق توست، در من، چوجان، نهان احساس می کنم، درمان نسازد این تب من جز دوای تو زائل نسازد این عطش، الا لقای تو ای مهربان خدای! تو، راز جان مایه ی سرمستی منی تو هستی منی درعمق فکروپرده ی جانم تویی،تویی آرام دل،فروغ روانم تویی،تویی هرجا نگاه می دود،آنجا نشان توست روشنگر وجود رخ دلستان توست ***ای خدای با کرامت! با فضلت با ما مدارا کن نه با عدلت*** *،*،*،*،*،*،*التماس دعا*،*،*،*،*،*،

+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 21:11 توسط نیلوفر
|

+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 22:29 توسط نیلوفر
|

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود زيباترين هديه عمرم محبت تو بود زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود زيباترين اعترافم عشق تو بود وحالا............................
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:31 توسط نیلوفر
|

پایان کسی باش که در فکر تو باشد

+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:31 توسط نیلوفر
|

هيچکس اشکی برای ما نریخت ... هر که با ما بود از ما می گریخت ... چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفال می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زیاران چشم یاری داشتیم...
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:15 توسط نیلوفر
|
