+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 12:12 توسط نیلوفر
|

+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 12:14 توسط نیلوفر
|

بزرگترين آرزوتون چيه؟ پنگوئن:دوست دارم يه عكس رنگي بگيرم. جوجه تيغي:يكي دست نوازش رو سرم بكشه. گُل:بتونم يك سال زندگي كنم. مجسمه:ميخوام يه بار ورزش كنم. خيابون:يه جايي تموم بشم. خورشيد:شب رو ببينم. آيينه:خودمو تو خودم ببينم. آسمون:به جاي بارون خودم برم زمين. دل:پاك و صاف و صيقل شده شوم. و من:آرزو دارم كه يه روزي ديگه هيچ آرزويي نداشته باشم.
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 12:12 توسط نیلوفر
|

قدر لحظات خود را بدانيد.زماني قدر آنها را خواهيد دانست كه بتوانيد آن را با ديگران تقسيم كنيد.مردم وقتي چيزي را از دست ميدهند ارزش آن را ميفهمند.ارزش 10سال را از زوجهايي بپرس كه تازه از هم جدا شدند.ارزش 4سال را از فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.ارزش 1سال را از دانش آموزي بپرس كه در امتحان نهايي مردود شده است.ارزش 1ماه را از مادري بپرس كه كودك ناقص به دنيا آورده است.ارزش 1هفته را از ويراستار مجله هفتگي بپرس.ارزش 1ساعت را از انتظار مريضان اتاق عمل بپرس.ارزش 1دقيقه را از كسي بپرس كه به قطار يا اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.ارزش 1ثانيه را از كسي بپرس كه از خطر زلزله يا حادثه اي جان سالم به در برده است.ارزش01/0ثانيه را از كسي بپرس كه در مسابقات المپيك مدال نقره برده است. و حال اگر به جستجوي زمان هستي به خود بنگر و از خود سوال كن.


+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 12:7 توسط نیلوفر
|

در باب جواني بعد از اين چند صباح به كجا بايد رفت؟ طي شد اين عمر تو داني به چسان؟پوچ و بس تند چنان باد زمان همه تقصير من است اين كه خودم مي دانم ، كه نكردم فكري كه تامل ننمودم روزي ، ساعتي يا آني،كه چسان مي گذرد عمر گران كودكي رفت به بازي به فراغت به نشاط،فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات همه گفتند كنون تا بچه است، بگذاريد بخندد شادان،كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست بايدش ناليدن، من نپرسيدم هيچ،كه پس از اين ز چه رو، نتوان خنديدن؟ هيچ كس نيز نگفت زندگي چيست چرا مي آيم؟، بعد از اين چند صباح به كجا بايد رفت؟ با كدامين توشه، به سفر بايد رفت؟، من نپرسيدم هيچ ، هيچ كس نيز نگفت نوجواني سپري شد به بازي به فراغت به نشاط،فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات بعد از آن باز نفهميدم من،كه چسان عمر گذشت،ليك همه گفتند كه جوان است هنوز، بگذاريد جواني بكند، بهره از عمر بَرد كامروايي بكند بگذاريد كه خوش باشد و مست، بعد از اين باز ورا عمري هست يك نفر بانگ براورد كه او،از هم اكنون بايد، فكر آينده كند، ديگري آوا داد كه چو فردا بشود فكر فردا بكند،سومي گفت همانگونه كه ديروزش رفت بگذرد امروزش همچنين فردايش، با همه اين احوال، من نپرسيدم هيچ كه چسان دي بگذشت،آن همه قدرت و نيروي عظيم، به چه ره مصرف گشت؟ نه تفكر نه تعمق و نه انديشه دمي، عمر بگذشت به بي حاصلي و بي خبري چه تواني كه ز كف دادم مفت،من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت قدرت عهد شباب،مي توانست مرا تا به خدا پيش برد، ليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات.................. آن كساني كه نمي دانستند،زندگي يعني چه؛رهنمايم بودند،عمرشان طي شده بيهوده و بي ارزش و كار و مرا مي گفتند كه چو آنها باشم،كه چو آنها دايم،فكر خوردن باشم فكر گشتن باشم فكر تامين معاش، فكر ثروت باشم،فكر همسر باشم،كس مرا هيچ نگفت زندگي ثروت نيست،زندگي داشتن همسر نيست، فكر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت،و صد افسوس كه چون عمر گذشت معنيش فهميدم حال مي پندارم هدف از زيستن اينست رفيق، من شدم خلق كه با عزمي جزم پاي از بند هواها بگسلم،پاي در راه حقايق بنهم، با دلي آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل، مملو از عشق و جوانمردي و علم در ره كشف حقايق كوشم،شربت جرات و اميد و شهادت نوشم، زره جنگ براي بد و نا حق پوشم ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم،آنچه آموخته ام بر دگران نيز نكو آموزم شمع راه دگران گردم و با شعله ي خويش،ره نمايم به همه گرچه سراپا سوزم من شدم خلق كه مثمر باشم،نه چنين زايد و بي جوش و خروش،عمر بر باد و به حسرت خاموش اي صد افسوس كه چون عمر گذشت، معنيش فهميدم...


+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:18 توسط نیلوفر
|

عشق مثل دريا.......................... خشمگين وويرانگر همچو موج دريا ......................... .پرفريب عصيانگر همچو اسبي وحشي......................... مي رمد در جانت مي كشد عقلت را............................ مي شود زندانت عشق رويايي نيست.......................... مثل خواب گل ها همچو سوز پاييز............................. مي خزاند دل ها عشق هم مي ميرد............................ انتهايش پيداست دوست داشتن اما ............................. تا ابد زيباست![]()
![]()



![]()

![]()






+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 10:50 توسط نیلوفر
|

T يكديگر را دوست بداريد ، اما از عشق زنجير مسازيد. T بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ميان ساحل هاي جانتان در T جامهاي يكديگر را پر كنيد اما از يك جام منوشيد. T از نان خود به يكديگر هديه دهيد اما از يك قرص نان تناول مكنيد. T به شادماني با هم برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هر يك T همچون سيم هاي عود كه هر يك در مقام خود تنهاست ، اما همه T دل هايتان را به هم بسپاريد اما به اسارت يكديگر ندهيد ؛ T زيرا تنها زندگي است كه مي تواند دلهاي شما را در خود نگاه دارد. T در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك ؛ T از آنكه ستون هاي معبد به جدايي بار بهتر كشند ، T و بلوط و سرو در سايه ي هم به كمال رويش نرسند.
جبران خليل جبران![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 10:43 توسط نیلوفر
|

************************************ ما عشق تو ناديده خريديم علي يار ما پرده ي پندار دريديم علي يار ما عشق تو ناديده خريديم علي يار اندر همه جا نقش تو ديديم علي يار ديديم عيان در همه جا نقش جمالت



























خورشيد چراغكي زرخسار علي است مه نقطه كوچكي ز پرگار علي
است هر كس كه فرستد به محمد صلوات همسايه ديوار به ديوار علي است.






غدیر اغاز پرچمداری شقایقی عاشق بر زمین روز سبزینه سادات و
شروع ولایت مردی از جنس عطوفت و باران مبارک .












تابيد به دل پرتو انوار جلالت
گشتيم همه عاشق و شيداي وصالت
اسوده نخفتيم شبي را ز خيالت
چون باد به كوي تو وزيديم علي يار
ما عشق تو ناديده خريديم علي يار
اندر همه جا نقش تو ديديم علي يار
ما صوفي سرمست و قدح نوش و فقيريم
صافي نظر و صافدل و صاف ضميريم
سلطان طريقت شه بي تاج و سريريم
محتاج به حقيم نه بر شاه و وزيريم
دست طمع از هر دو بريديم علي يار
ما عشق تو ناديده خريديم علي يار
اندر همه جا نقش تو ديديم علي يار
اي همدم و همراز نبي در شب معراج
اي صد چو سليمان به درت بنده و محتاج
خاك قدمت بر سر شاهان جهان تاج
ما را به هوايت دل و دين رفت به تاراج
بس طعنه ز اغيار شنيديم علي يار
ما عشق تو ناديده خريديم علي يار
اندر همه جا نقش تو ديديم علي يار
ما را ز ازل نام تو تا نقش جبين شد
از پرتو دل ديده ي ما نور ميبن شد
مهرت به دل سوختگان ماء معين شد
دل مخزن اسرار حق و عرش برين شد

ما عشق تو ناديده خريديم علي يار
اندر همه جا نقش تو ديديم علي يار
************************************



![]()
+
نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386ساعت 1:47 توسط نیلوفر
|

عیدغدیر برتمامی عاشقان وشیعیان علی(ع)مبارک باد.
+
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 1:2 توسط نیلوفر
|

کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه ها یادی کنیم 
کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم 
کاش وقتی آسمان بارانی ست
از زلال چشم هایش ترشویم
وقت پاییز از هجوم دست باد
کاش مثل پونه ها پرپر شویم
کاش دلتنگ شقایق ها شویم
به نگاه سرخ شان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها می شویم
با خدای یاس ها خلوت کنیم
کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم 
فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلب های نقره ای را نشکنیم 
کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم های خفته را رنگی زنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق
رد پای خویش را پیدا کنیم
کاش با الهام از وجدان خویش
یک گره ازکاره دل ها وا کنیم
کاش رسم دوستی را ساده تر
مهربان تر آسمانی تر کنیم
کاش در نقاشی دیدارمان
شوق ها را ارغوانی تر کنیم
کاش اشکی قلب مان را بشکند
با نگاه خسته ای ویران کنیم
کاش وقتی ارزویی می کنیم
ازدل شفاف مان هم ردشود


مرغ امین هم ازانجابگذرد
حرف های قلبمان رابشنود

+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:43 توسط نیلوفر
|

از بهشت که بیرون آمد دارایش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود. فرشته ها گفتند:تو بی بهشت می میری.زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.انسان گفت:اما من به خود ظلم کرده ام . زمین تاوان ظلم من است.اگر خدا چنین می خواهد پس زمین از بهشت بهتر است.خدا گفت:برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد.زمینی آکنده از شر و خیر آکنده از حق و باطل. وبه راستی که زمین تاوان ظلم ما انسانهاست به خودمون.ما آدما دیگه حتی به خودمون هم رحم نمیکنیم. کاش می شد همه چیزو از نو ساخت.....ای کاش می شد ولی حیف...



+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:28 توسط نیلوفر
|

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم. خدا گفت پس مخوای با من گفتگو کنی؟ گفتم: اگر وقت داشته باشید. خدا لبخند زد. :وقت من ابدی است . :چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟ خدا پاسخ داد... این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند. این که سلامتشان را صرف بدست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند. این که با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان می شود. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال. این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد وچنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند. خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم... به عنوان خالق انسان می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند؟ خدا با لبخند پاسخ داد. یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما می توان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند. یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد با بخشیدن بخشیدن یاد بگیرند. یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا" دوست دارند اما بلد نیستنداحساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند یادبگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند و یاد بگیرند که من اینجا هستم همیشه... 

-چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()





+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 23:11 توسط نیلوفر
|
