يه قاصدك كه با خودش عطر تن تو داره خورشيد چشماي تورو تو آينه بياره بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشون بگيرم واي از اين لحظه هايي كه توي انتظارت اين دل بي تو سر كرد تو لحظه هاي بيم و نااميدي از آسمون به داد من رسيدي به لحظه ي اومدن تو بستم به انتظار ديدنت نشستم واي از اين لحظه هايي كه توي انتظارت اين دل بي تو سر كرد
منتظرم يه قاصدك از تو خبر بياره
بياد و همراه خودش تو اين شباي گريه
بودن تو مثل نفس نبودنت مثل مرگ
يه نيمه جونم تو بيا كه از تو جون بگيرم
حالا كه تموم لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد
تو مثل يك معجزه حقيقي
كه در غروب آخرين دقايق
من آخرين اميد اين نگاهو
بيا كه در نهايت صداقت
حالا كه تموم لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد

+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 21:25 توسط نیلوفر
|
