هر کسی دوتاست ...
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ... ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور ...
اما کسی را نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند ...
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود ...
و با نبودن چگونه توانستن بود ... ؟
و خدا بود و با او عدم بود 
و عدم گوش نداشت ...
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم ...
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند ...
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت ...
درونش از آنها سرشار بود ...
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ... ؟
و خدا بود و عدم ...
جز خدا هیچ نبود ...
در نبودن ، نتوانستن بود ...
با نبودن نتوان بودن ...
....
....
و خدا تنها بود ...
هر کسی گمشده ای دارد 
و خدا گمشده ای داشت ... 
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 19:31 توسط نیلوفر
|
