خدایا ...! من در این سکوت سنگین و مطلق شب به آستان تو آمده ام آنقدر نیازمندم که یارای گفتنم نیست آنقدر غرق دریای تمنایم که دلم را فراموش کرده ام آنقدر اسیر مشتی خاکم که راه آسمان را گم کرده ام امشب آمده ام اما نه مثل هرشب... کوله بارم پر از گناه و دستهایم خالی من از تو می خواهم ... بر حال پریشمانم رحم کنی و به من از لطف خویش نظر کنی چشمهایم من ملتمسانه امیدوار به چشمهای توست 














+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 20:14 توسط نیلوفر
|
