زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی نا شادم شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را یاد هر غوم مکن تا نروی از یادم رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم قد بر افروز که از سرو کنی آزادم رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس تا بخاک در آصف نرسد فریادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که در بند تو ام آزادم 










+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 23:41 توسط نیلوفر
|
