تبليغاتX
نیلوفرانه

نیلوفرانه

(صمیمی×بی ریا×مهربان)

HOMEPAGE

E-MAIL

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

خدا گفت پس مخوای با من گفتگو کنی؟

گفتم: اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد.

:وقت من ابدی است .

:چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟


-چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

خدا پاسخ داد...

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.

این که سلامتشان را صرف بدست آوردن پول می کنند

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.

این که با نگرانی نسبت به آینده

زمان حال فراموششان می شود.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.

این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد

وچنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

بعد پرسیدم...

به عنوان خالق انسان می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد.

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد

اما می توان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد

با بخشیدن بخشیدن یاد بگیرند.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا" دوست دارند

اما بلد نیستنداحساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند

و آن را متفاوت ببینند

یادبگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند

و یاد بگیرند که من اینجا هستم

همیشه...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 20:44 توسط نیلوفر |

JavaScript Codes